لحظهای در بیابان
لحظهای در دریا ....
مدتیست بس دراز انگار٬
انسانی ندیدهام .
چشمانم میسوزد
دیشب لباس مردانگی را از تن دریدم
یک دل سیر گریستم
و صبح که بیدار شدم
او دیگر خانه نبود ....
صدای قدمهایش را میشنیدم از دور
آنقدر دور که ساعتها را دویدم
اما او دیگر نبود
فقط صدایی محو از رفتنش!
و چندی نگذشت
تمام قلب تاریکم را نفرت گرفت
و مرا دوباره به اعماق خود کشید.
آری... این ابهام بود که انگار دیروزهایی نه چندان دور
بعد از سالیانی دراز ...
دوباره شاد بود !
و این طعم شادی آنقدر نا آشنا بود٬
که از لیسیدنش سیر نمیشد ..
تا آنجا که مست و تلوتلوخوران
کسی تلنگری بر او زد
و هم پیمانانش را دریافت٬
درحالی که توهمی بیش نبودند ...
یک بطری٬ خالی از می بود و
ابهامی که در گرگ و میش صبح به خانه باز میگشت ...
شادی گاهی توهمی میشود
به جانم مینشیند
و آنگاه که آثارش از بین میرود
توهمش را مبهم به رخم میکشاند
و از نو مرا ویران میسازد...
و ...
+در انتهای قصهی من ..
"تنها صدای قهقهای شیطانی به گوش میرسد... همیشه و همیشه.."
و پس از آن ...
تاریکی و تنهایی و نیستی ...
ما را در سایت شیشه ای دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 87