هیچ نامی بالاتر از نام تو نیست

خرید بک لینک

آن ابهام سیهروز ِ درون را
از سینه بیرون کشیدم
خانهاش ویران باد
جوانیَم را ویران کرد

در طوفان ِ ندانمکاریها
سرزنشها
بیخوابیها
ترسها و فرارها
نگاهم بر نگاهش افتاد!

...

از آدمیان سراسر نفرت بودم
تلنگری بر او زدم و گذشتم
نگاهش اما هر ثانیه همراهم بود
و گاهی صدایش
و گاهی آوای حرفهایش!

برگشتم!
دور نبود!

همانجا ایستاده بود
کمی با ترس نزدیکش رفتم.
بویَش کشیدم
چشمانم را تنگتر کردم
دست به خنجرم بردم و منتظر ایستادم

لبخندی زد و مرا به آغوش کشید!
هر لحظه منتظر دشنهی شیرینش بودم
که فرو رود در اندامم
که خون بریزد از نگاهش
که درد آغاز شود
که زخمی شود بر زخمهایم

هرچه گذشت اما ...
خبری از دشنه نبود!

هرلحظه بیشتر میترسم!
دل، افسار ِ این ابهام خسته را
به دستانش دادم!

مبادا که مرا زنده زنده در این بیابان رها سازد!
نکند که برود و سرگردانش بمانم!
نکند ...
نکند ...

چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹ 12:56 PM تخیلات ذهن ابهام(کامنت، پایین آرشیو)

شیشه ای...

ما را در سایت شیشه ای دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: دوشنبه 20 بهمن 1399 ساعت: 17:49

صفحه بندی