مدارم روی سرم قدم میزنی
انگار نمیبینی که دیگر میلی به دیدنت ندارم
من ِ از هم فروپاشیده را رها کن
سالهاست که مدام روی سرم قدم میزنی
فریاد میزنم که برو
خیره نگاهم میکنی!
قرصهای سردردم را برمیدارم
من پیر و خسته و شکستهام
دیگر برای قدم زدنها
خون چکیدنها
آوازخواندنها
رمقی ندارم
دیگر انگیزهای برای ادامه ندارم
هستم!
همچو همان زامبی ِ قدیمی
لابهلای درختان ِ این جنگل
لابهلای جاهطلبی و انزوا
سرگردانم ...
شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۹ 6:30 PM تخیلات ذهن ابهام| (کامنت، پایین آرشیو)
شیشه ای...ما را در سایت شیشه ای دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 93