از سال 92 تا 97 نبودم
کجا بودم؟
توی کما !
وقتی برخواستم
موهایم دیگر سفید شده بود
روی بدنم پر از جای زخم
صورتم پر از چروک
نگاهم کهنه
لبانم خشک
وقتی بیرون آمدم
دنیا رو دیگر نمیشناختم
جوانیام رفته بود
جوانان را نمیشناختم
پیر بودم اما پیری را هم نمیشناختم
دیگر منتظر هیچکس نیستم
خشمی نمانده
دردی ندارم
از هیچ چیز نمیترسم
عشق، احساس، خاطره ...
جز دود و دود و دود ...
هیچ چیز از آن زمان با خود نیاوردهام
این لختهی خون ِ درون سرم
دود را هم از من خواهد گرفت
من میمانم و این واژههای بی سر و ته ....
یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹ 1:43 PM تخیلات ذهن ابهام(کامنت، پایین آرشیو)
شیشه ای...ما را در سایت شیشه ای دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 73