غوطهورم میان خون و تاریکی
حباب حسرت، قلبم را احاطه کردهاست
گاهی خشم جرقه میزند،
گاهی خنده ...
دست و پا میزنم وسط ِ ناامیدی
و تند تند تاریکی را میبوسم
آنقدر به بوسیدن ادامه میدهم
که دهانم پر میشود از خون ...
خنده سر میزند از لبانم
چشمانم میگریند
پاهای خسته و زخمیَم میرقصند
دستانم بدنم را خنج میکشند ...
زیر ناخنهای کثیفم، خون ِ ناپاکم خشکیده
قلبم از تپش امتناع دارد
ولی چیزی به نام امید فرمان دویدن دادهاست
همه خبرداریم به فرمانبرداری ...
دشمن ِ این نئش ِ پاره پاره،
همین امیدیست
که تا قطرهی آخر احساسم را سرکشید وُ
هرگز آغوشش را باز نکرد ...
شنبه ۵ مهر ۱۳۹۹ 7:44 PM تخیلات ذهن ابهام(کامنت، پایین آرشیو)
شیشه ای...ما را در سایت شیشه ای دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 70