در چهارچوبی آهنین
مشت میکوفم بر سر دردهایم.
میدانم
من درد خویش را خوب میدانم
از زخم هایم خون میچکد
ببین مرا ...
اعماق مرا بیین
هیچ نیست.
لبهی پرتگاه خویش ایستادهام
انتهایش را نمیدانم
میپرم
بپر مرا ..
بپر تا انتهای اعماق مرا ...
پروازیست نادانسته
من میپرم اما
تاریک هستم و تنها ...
غریب ...
تهی !
من در خویش با خویش هم نشین نیستم
در من "خویش با خویش" غریبه ایست
تنها ...
من در خویش و خویشانم سوا افتاده ام ...
سوا ....
ما را در سایت شیشه ای دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 61