بوی عطر تو ...

خرید بک لینک

"دیشب میانهی خواب،
زل زدم به چشمان بستهاش!
دست کشیدم بر صورت و مو و دستان ِ سردش!"

آیا تو واقعا اینجایی؟
یا این آخرین رویای خوب من در این دنیاست؟

صدایت در سرم پیچ میزد،
همچنان که تا گرگ و میش صبح،
در حالی که خود را به خواب زده بودی،
به تماشایت نشستم ...

تو چه میدانی از انتظار؟
از چشمان ِ بیقرار؟
از هر شب را تا صبح،
درون بالکن،
سیگار و سیگار و سیگار ...
تو چه میدانی از زل زدن به دیوار
به تخت،
به جای خالیات این کنار؟

تو چه میدانی از قسم دادن ستارهها؟
که برایم بیاوریدش...
از التماس به خدا!
از خفگی،
از تنهایی،
از امید بستن به فردا؟

تو چه میدانی از گریههای بیصدا؟
از بوسیدن عکسها،
از نوشتن ِ اسمت روی شیار دیوارها ...

آری من به تو مجنونم!
هزاران سال است که نام تو را به دوش میکشم
از همه چیز عبور میکنم
صبر ...
صبر ..
صبر میکنم
صبر کردم ...
فقط برای یکبار دیگر شنیدن ِ نام ِ واقعیم از دهان تو ...

یکشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۹ 5:23 PM تخیلات ذهن ابهام(کامنت، پایین آرشیو)

شیشه ای...

ما را در سایت شیشه ای دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: دوشنبه 20 بهمن 1399 ساعت: 17:49

صفحه بندی